I sAy:
"STOP
being
PERFECT
STOP controlling
EVERYTHING"
کلاغی بر بام-
تنهایی جهان را فریاد کرد
پر کشید-
و تصویر تنهاییش در بهت نگاه ام
تا همیشه ماند.
«ملک تاج طیرانی»

من برگشتم به خودم نگاه کردم،
دیدم لباسم پاره،
سر تا پایم آلوده به خون دلمه شده بود،
دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و
کرم های سفید کوچک روی تنم درهم می لولیدند و
وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد ...
« بوف کور / صادق هدایت »

هستی از ما آلت خورده
هستیم ما از هستی
هستی از ما آلت خورده است و
پندارد همی خورده ایم
ما ز هستی موز هستی را
آلت گونه و می خوریم ما
بی بدونه بی هیچ هستی که هست باشدمان
برای روز مبادا
مباد که باشیم ما بر هستی
ماندگار تر از هسته ی هلویی
که نیست شود
از برای آمدن هسته ی دیگر در هستی
که هست باشدمان
برای روز مبادا
مباد که باشیم ما بر هستی
ماندگار تر از هسته ی هلویی
که نیست شود
از برای آمدن هسته ی دیگر در هستی
هستی از ما آلت خورده
هستیم ما از هستی
وتنها همان هست بی هست است
که هل می دهدمان شتاب کنیم
تا بمانیم بر هستی و نمانیم از هستی
می دویم ما
بی بدونه بی هیچ هستی
گاو آهن گونه و می دویم ما
بی بدونه بی هیچ هستی
این میانه یکی نیست
بر خاک هسته ی من هلو شده
هست شده
یکی آلت خورده ام من از هستی و
درد می کند بدجور
درد می کند بدجور
طوریکه روی دشت هستی
بدومانم و علیه منم و با هم هستیم
برآورم که من
نه باید بدوم
فقط یک کلمه بگویم که من
نه باید بدوم
بدوم ، بدوم و بگویم
بدوم و بگویم
بر هستی آر بر هستی
هستی از ما آلت خورده
هستیم ما از هستی
پ.ن:
مراحله سنتز من...
پ.ن.۲:
تو که قدر خود نمی دانی
چه حاصل ؟
...
لاک غلط گیر من کجاست؟
| توسط:غزال | ||||
|
سلام چند تا غلط دیدم تو متن شعر، گفتم شاید بدت نیاد تصحیح کنی. دود سیگار را بگیر به ارش رو: عرش به دشت عام .... و ساقیان در گذر: به دشت آمپول و ساقیان درگذر دد بشو ، بشو تهمتن و ز هفت تن گذر : ز هفت خان گذر ببین چگونه بشکنند جای شیشه تلق را : طلق
با تشکر از غزال! | ||||
من تا چند ساله پیش خدا رو می پرستیدم بدونه اینکه بهش فکر کنم!
تنها فکری که می کردم این بود که خدا چه جوری بوجود اومده ولی کسی نمیدونست!
بعد یه روز همکلاسیم گفت خدا وجود نداره!
من خیلی تعجب کردم و گفتم دیوونه ، خر نشو !
بعد رفتم دنبالش از این و اون پرسیدم . مولانا-مطهری-سروش و ... خوندم. اثبات وجوده خدا خوندم!
از تمامیه خداباوران اطرافم می پرسیدم. اما... !!!
ولی هر چی بیشتر می رفتم بیشتر به عدم می خوردم! چهار سال گذشت و من تو این چهار سال با فرض وجود خدا رفتم دنباله جوابه دوستم تا بهش ثابت کنم که خدا وجود داره و همه جا نشانه های عدم وجود خدا رو دیدم! ولی بازم گشتم و گشتم و گشتم. قران خوندم ولی نبود خدا یی وجود نداشت! فکر کردم فکر کردم فکر کردم فکر کردم!
این چهار سال تموم شد و من به شک افتادم! که نکنه خدا وجود نداره! ولی بازم نمی تونستم قبول کنم چون به خدوم می گفتم پس این دنیا رو کی بوجود آورده! نماز شب می خوندم و از خودش درخواست کردم که یه راهی بهم نشون بده! ولی اثری نداشت! توی این یه سال از هم بیشتر فکر کردم! شب و روزم شده بود خدا ولی هیج جا نبود!
حالا به جایی رسیدم که مطمئن هستم خدایی وجود نداره!
پی نوشت :
من هم اینطور فکر می کنم که ذهن ما همراه جسم به تکامل می رسه!
انسان های اولیه وقتی دلیله یک پدیده را نمی دانستند آن را به موجودی قدرتمند تر از خودشان نسبت می دادند! و آن را خدا می نامیدند! به مرور زمان با این خدا الفت گرفتند و به گونه ای خود را نیازمند او یافتند! این تفکر و نیاز به خدا به مرور زمان تکامل یافت و به شکل پیشرفته ی امروزی در آمد!
به نظر من در (فقط یه نظرهست) در راهه این تکامل نیاز به خدا ، من (و شاید بقیه هم) تکاملی متفاوت (شاید نوعی جهش ژنتیکی) داشته ام و این احساس نیاز به خدا رو دیگر ندارم!
انسان ابتدا خورشید و ماه و بت و حیوانات را می پرستید و ما امروزه ما به آنها می خندیم!
روزی فرا خواهد رسید که آیندگان هم به خدای ما خواهند خندید!
ا.ر.دیوانه
می توان چون «صفر» در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله ی قهرش
دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
« آه ، من بسیار خوشبختم »
فروغ فرخزاد
پ.ن :
خواستن توانستن است!
با فرض وجود خدا و پيامبران و معجزات و قرآن ، باز هم دليلي براي پرستش خدا نمي بينم! در واقع لياقتي براي پرستش خدا نمي بينم!
اصلا بیایید دلیل پرستش را توضیح دهید!
اثبات وجود خدا رو بی خیال!
اثبات وجود خدا مثل اینه که بیایید ثابت کنید که در 10 کیلو متریه اینجا یه ماشین پارکه و من و ببرید پیشه اون ماشین! خوب حالا ما پیشه ماشینیم!
ولی من رانندگی بلد نیستم یا بهتره بگم با رانندگی مخالفم یا از رانندگی بدم میاد!
هر کی دوست داره می تونه جوابه منو بده!
دلیل پرستش را توضیح دهید!
هر کی هم دوست داره می تونه8 به خواهر و مادر و هفت جد و آباد من فحش بده به خودمم فحش بده!
چون اصلا برام هیچ کدومشون مهم نیستن!
حتی خودم!
پ.ن :
در صورت توهین بدترش رو خواهید چشید!
پ.ن:
امید وارم که از مطالب بالا خوشتون اومده باشه!

یک روز به شیدایی
در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم
با خاک در آمیزم
و گرنه من همان خاکم که هستم!
یک روز سر زلف بلُندَت چینم بهره
دل مسکینم اینم
جگرم اینم اینم
یک روز که باشم مست
لایعقل و ترد و سست!
یک روز ارس گردم
اطراف تو را گردم
کشتی شوم جاری
از خاک برآرم تو
بر آب نشانم تو
دور از همه بیزاری
دریای خزر گردم
خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم
ای وای
حبل المتین گیست
جمعا به تو آویزیم
واعتسموا باحبل الله جمیعا و لا تفرقوا !
یک روز به شیدایی
بر زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریست
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن
از روی پل فردیس
ای درد تو اندر ما
در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس
در گوشه ی تنهایی
وی خاطره ان پونس
نوک تیز تهه کفشم
این صندل رسوایی
گرگی تو و میشم من
جمعا به تو آویزیم
آب ست و سریشم من
جمعا به تو آویزیم
اُگزاز و دیازپامی
جز زلفت آرامی
چون زلف تو نارامم
رسوا و پریشم من
سشوار
سشوار
سشوار