I sAy:
"STOP
being
PERFECT
STOP controlling
EVERYTHING"
هروقت تونستي
برف رسياه كني...
پر كلاغ رو سفيد كني....
آتش رو بوس كني...
توي آب يه نفس عميق بكشي...
اون موقعس كه من ميتونم فراموشت كنم...

مارباریتا...
مارباریتا...
مارباریتا...
مارباریتا...
مارباریتا...
مارباریتا...
مارباریتا...
سوزن گرامافون
روی اسم تو گیر کرده است!

من ابر شدم
گفتی بودی که خورشیدی
یادت هست
تا زیبا تر بتابی
چقدر گریستم ؟
« رسول یونان »

به نظر شما عنوان این مطلب رو چی بذارم؟؟؟
عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.
« عرفان نظرآهاری »
چرا شما ها اینقدر از شکست می نالید![]()
من این همه وبلاگ رو گشتم در حسرت یه نفر که از شکست صحبت نکنه![]()
اینا کین که اینقدر دله شما رو می شکونن؟![]()
تا بحال فکر کردین شاید خودتون یکی از اونا باشین؟![]()
خدایا ما رو کمک کن![]()
من میترسم از اینکه نکنه این یه قانون باشه و شامل حاله من هم بشه.![]()

البته شاعر میگه :![]()
عشق یه حادثه است و جدایی یه قانون![]()
پس بیا حادثه جو باش و قانون شکن![]()
یه مادربزرگ که می خوتد اقامت بگیره!
> >
> > A Persian grandma just came from Iran and wanted to become a citizen
> > In the United States. So she took her grandson with her to take her
> > citizenship exam. The immigration officer told the Persian woman
> > that he had to ask her 4 simple questions about America and if she
> > answers them correctly, she would become a citizen. She Said, "Ok,
> > but I no speak English, I bringing my grandson".
> >
> > The man Said, "Ok, so he will translate". Now for your first
> > question...
> >
> > 1) What is the capital of America?
> >
> > The Iranian woman's grandson told her, "Man kojaa raftam college?"
> > "Vashangton!!", said the grandma. "That was correct, now for
> > question number 2...
> >
> > 2) When is Independence Day for America?
> > The Grandson Said, "Neyman Marcoos kay haraaj daare?"
> > "July Fourt!!", the grandma said.
> > "Correct, now for question number 3...
> >
> > 3) Who ran for President this year but lost?
> > The grandson told his grandmother, "Oon Martike ke baa dokhtare
> > shomaa
aroosi
> > kard, ke doosesh nadaarin, kojaa bere?"
> > She Said, "Too goooor!!!"
> > "Wow, wonderful job, now for your final question...
> >
> > 4) Who is the President of the United States now?
> > The grandson so translated, "Har vaght pesaret gooz Mide, as chish
> > narahat mishi?" "Boooosh!!", grandma answered.
> >
> > She is a US citizen now....
نان پختن
نان شکستن
نان قسمت کردن
نان بودن
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
و گفتن که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می زی
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم!


روزت را دریاب
با آن مدارا کن
این روز از آن توست
بیست و چهار ساعت کامل
به قدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود
نگذار هم در پگاه فرو پژمری
نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود
سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم
هيچ کس گمشده ام را نشناخت
تابش رايحه اي بي خبر آورد کسي در راه است
چشمي از درد دلم آگاه است

کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد
که روزي احساسي بميرد.
هیچ وقت فکر نمی کردم که این طوری از دست تو ...
میبینی تو این دنیا چقدر ساده قلبت رو می شکونن؟
ای خدا کجایی؟