تبليغاتX
FiGhT cLuB New Page 2

I sAy:

"STOP being PERFECT
STOP
controlling
EVERYTHING"
 





Powered by WebGozar

 

 

 

در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار :

 سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟

 و كسي جوابي نداد چون ؛

در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟

 در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟

 در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟

 در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟

 در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه ؟

 

+ khazIST |

مردی بسیار پیر با خانه ای پیرتر از خودش
خانه ای با خاطره های خفته در هر کنج، خانه ای رو به ویرانی،
بالکنی فرسوده ، قفسی کهنه ، آویزان ، قناری ای کوچک،
من و تو چه می دانیم که پیرمرد با تنها همدم خود
چه نجوا می کند؟!

شاید پیرمرد می گوید:
دنیا یعنی ، یک بالکن فرسوده ، خوشبختی یعنی ، یک آواز قناری
و شاید قناری می گوید:
دنیا یعنی ، یک قفس کهنه ، خوشبختی یعنی ، یک جفت دست ،
مهربان که آب و دانه می دهد.
در این خانه که همه چیز رو به ویرانی است ،
عجیب است که هنوز عشق جاری است.

+ khazIST |

خوشبختی یعنی داشتن آغوشی که همیشه برای تنهایی تو جا داره.

خوشبختی یعنی یه شونه ی استوار که هر وقت دلت بخواد بتونی روش گریه کنی.

خوشبختی یعنی بدونی دست هایی هست، که فقط دست های تو رو توی خودش جا می ده.

یعنی کسی رو باور کنی که یقین داری باورت رو نمی شکنه.

یعنی چشمایی که تو هر چقدر نگاهشون کنی، خسته نشی.

یعنی بتونی دوتا دست پاک و نازنین رو ببوسی.

خوشبختی، یعنی کسی باشه، که تو بتونی از تمام دنیا بهش پناه ببری.

خوشبختی یعنی دوتا چایی داغ کنار پنجره ی بخار گرفته، توی زمستون.

خوشبختی، یعنی بتونی یه «من» بذاری بعد از اسمش، پسوند مالکیت.

یعنی موج٬ موج دریای موهایی که عطرشون با خونت پیوند خورده مال تو باشه.

خوشبختی، یعنی یه پیراهن اتو شده، وقتی که می دونی دوتا دست عاشق اونو اتو کرده.

خوشبختی یعنی زندگی، وقتی توی لحظه به لحظه اش عشق جریان داشته باشه.

یعنی عاشقانه زندگی کردن.

یعنی عاشق بودن...

خوشبختی یعنی تو ...

+ khazIST |

 

ای دوست من در عالم حیاط نه کسی است که پایدار بماند نه چیزیست که ابدی باشد.

این را بدان و از تامل و تفکر در آن لذت ببر.

هر غنچه ای گل می شود و هر گل سرانجام پژمرده میگردد و عاقبت جزء ذرات خاک در می آید.

هر عشق عاقبت از لطف و نشاط خویش می افتد. بفراق و هجران منجر نمی شودتا جام غم و اندوه سر

کشد و باران اشک فرو بارد آدمی می رود تا پیش از آنکه گل زندگیش دستخوش مرگ شود آن را از نهال

عمر بچیند..

ساعات عمر به سرعت می گذرد و احلام و آرزوهای بشر را به دنبال خود می گشد.

دوران کوتاه عمر فقط در ایام زود گذر عشق از خود چیزی به یادگار می گذارد.

ای دوست من این را از من داشته باش و از تأمل در آن لذت ببر.


 

+ khazIST |

دیشب شام زیاد خورده بودم !!!

نیمه شب دیشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم: سلام حافظ گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روی؟ گفت: والله خود ندانم
گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی
گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی
گفتم: که تازه شعر و غزل چه داری؟
گفتا: که می سرایم شعر سپید باری
گفتم: ز دولت عشق گفتا: کودتا شد
گفتم: رقیب گفتا: کله پا شد
گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم: بگو، ز خالش، آن خال آتش افروز؟
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم: بگو ز مویش، گفتا: که مش نموده
گفتم: بگو، ز یارش گفتا: ولش نموده
گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم: بگو، ز ساقی حالا شده چه کاره؟
گفتا: شدست منشی در دفتر اداره
گفتم: بگو، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

 

+ khazIST |

دست شکسته وبال گردن است

 دل شکسته وبال زندگی

دست شکسته را گچ میکنم

 دل شکسته را چه ؟!!!!

+ khazIST |

تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند

و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند

عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو

چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

فقط بي تاب و دلگيرم

 كجاماندي كه من بي تو

هزاران بار در هر لحظه مي ميرم!!

 

+ khazIST |

 

دوستان منو از نظرات خودتون بهره  مند فرمایید

+ khazIST |

چرا زنها عاشق نمی شوند...

آیا دختران ما در فضایی هستند که بتوانند این حس را تجربه کنند؟
در فرهنگی که دختران ما از درون قنداق خود به عقد دیگری در می آیند و نشان دیگری می شوند. در فرهنگی که دختران ما از همان سنین کودکی با تکه توری سفید در ارزوی ازدواج در بازی های خود به تجسم مرد آینده خود مشغول هستند. در فرهنگی که دختران ما از کودکی شاهد دعای خیر مادر و خاله و عمه و زن دایی برای عروس شدن آنها و به خانه بخت رفتن هستند. در فرهنگی که دختران ما برای فرار از فشار تعصبات خانوادگی پدر و برادران خویش در آرزوی ازدواج و فرار ازخانه لحظه شماری می کنند.
در فرهنگی که دختران ما از همان کودکی در آرزوی آودن یک مرد خوش تیپ و پولدار و مهربان و بردن آنها به سرزمین عجایب هستند.
در فرهنگی که دختران ما شروع عشق را در مالکیت می دانند و تمام تلاش خود را در اسارت و کنترل مردان خویش سپری می کنند.
در فرهنگی که دختران ما نشانه عشق مردان را در توجه بی حد و مرز آنان به خود می دانند و تمام تلاش خود را با هزاران دستاویزی برای جاذبه ای ظاهری متمرکز می کنند.
در فرهنگی که دختران ما از فعالیت های اقتصادی خود کفایی شخص بر حذر می شوند و زندگی مشترک یک ضرورت دفاع مالی است. در فرهنگی که دختران ما چنانچه زندگی مستقلی را در پیش گیرند مورد سرزنش و و کنترل و اهانت جامعه اطراف خویش قرار می گیرند.
در فرهنگی که در صورت شکست در زندگی مشترک خود، مادر شدن را دستاویزی برای حفظ خانواده می پندارند.
در فرهنگی که دختران ما ازدواج را همچون یک مسابقه رقابتی برای سبقت گرفتن از دختر خاله ، دختر عمه ، دختر همسایه و دوست و آشنا می دانند و گذر از این مرحله حکم یک پیروزی را دارد...
در فرهنگی که دختران ما ارزش والای زن بودن خویش را نیاموخته اندو برای کسب سکوی رقابت وارد دنیای مردانه شده و ارزش های زنانه خود را زیر پا می گذارند.
در فرهنگی که دختران ما اغفال زرق و برق های زندگی شده و برای پر کردن خلاءهای خویش به جلوه های ظاهری و بزک های زنانه روی می آورند تا هر چه بیشتر جاذبه و هواخواه پیدا کنند.
در فرهنگی که دختران ما برای رهایی از محدودیت ها و سنت های قدیمی جامعه شعار آزادی های روشنفکرانه سر داده و بستر تمد خویش را در سنت شکنی و پشت پا زدن به همه ارزش های زنانه می دانند. در فرهنگی که دختران ما همیشه مورد تهدید افراد شرور جامعه می باشند و برای در امان ماندن از شر مردان شرور ، باید مردی را به عنوان صاحب و حامی انتخاب کنند.
در فرهنگی که دختران ما با نظاره سرگذشت مادران خویش سناریوی زندگی را تنها در خدمت بودن و بچه آوردن و بچه بزرگ کردن و در نهایت فراموش شدن خویش و ارزش ها و آرزوهای خود می دانند.
در فرهنگی که دختران ما الگوی واقعی زن بودن و زن ماندن و حفظ جایگاه عاطفی و احساسی خویش بدون رقابت با مردان را گم کرده و نشناخته اند.
آیا مگر این است که خیلی از ما پدر مادرها همیشه با آه و افسوس یاد روزهای جوانی خود می کنیم که چرا باید به هزاران دلیلل که تنها تعداد محدودی از آنها ذکر شد این انتخاب اجباری و سرنوشت غیر قابل تحمل را داشته باشیم؟ چرا نتوانستیم زندگی خوبی شروع کنیم و ادامه دهیم؟ چرا ما را مجبور به ازدواج با فلان کس که فلان آشنایی و فلان رابطه با عمو و عمه و همسایه را داشته، نمودند؟ چرا گرفتار تحمل زندگی شده ایم که شب ها تنها فرصتی است تا کودکانمان را در آغوش بگیریم و شیری تلخ که حاصل فشار تنش ها و غصه های روز بوده را به حلق او بریزیم و با دلی پر حسرت و آزرده، آرام آرام گریه کنیم و با صدای هق هق های آرام خود برای طفل دوست داشتنی و پاکمان لالایی بخوانیم.
آیا کودک پسر یا دختری که لالایی او صدای هق هق مادرش است طعم عشق را می چشد؟ آیا تا کنون که دلی پر حسرت داریم و کودکانی شیرین و معصوم در دامن، از تجربه تلخ خود درس گفته ایم تا کنون که عدم آگاهی و بی تجربگی طعم شیرین اذت زندگی را از ما گرفت، شرایط، امکانات و یک فضای سالم عاطفی برای کودکمان ایجاد نماییم(همان هزار دلیلی که مانع تجربه یک عشق شیرین و ماندگار در زندگی ما شد) تا او بتواند از همان کودکی آن را حس کند، بیاموزد و در سن خودش آن را تجربه کند!
از خود سؤال کنید، از همسرتان هم سؤال کنید، سپس تصمیم به پدر یا مادر شدن بگیرید...
از افراد خردمند و با تجربه، از مشاوران و عالمان این حرفه کمک بگیرید...
مسلما با همین سطح آگاهی که هستیم نمی توانیم کودکانمان را برای شرایط بهتر و غنی تر رشد دیم، مگر این که آگاهی خود را غنی سازیم و از حمایت معنوی مشاوران زندگی بهره ببریم.
پس عاشق واقعی کیست و چگونه می توان عشق را تجربه نمود؟
خداوند می فرماید اگر می خواهید به عشق من متبلور شوید باید از عشق زمینی آغاز کنید. آیا ما می توانیم با این عشق های دروغین و بی اساس بستر عشق ورزی به خداوند به خداوند مهربان را طی نماییم، مسلما خیر... و آیا تا ما خود را از صمیم قلب و با صداقتی بی همتا دوست نداشته باشیم قادر به عشق ورزیدن و محبت به دیگری هستیم؟ مسلما خیر...
پس روشن شد تا من سایه  های عمیق زخم های روح شکنجه شده خود را در زندگی شخصی، اجتماعی خویش نبینم و حس نکنم و از روی محبت، مرهمی صحیح از داروخانه همین طبیعت بخشنده و غنی فراهم نسازم و تا من ارتفاع خواست ها و آرزوهایم را به وسعت توان و قدرت روحی جسمی خویش نیفزایم و تا من ظرفیت کاسه طلب محبت از دیگران را حداقل برابر یا کمتر از میزان بخشش و دهندگی خود تقلیل ندهم و تا من در سایه همت و تلاش ، نور آگاهی و معرفت را بر جوانب روحی، جسمی خویش نیندازم و تا من غنچه همیشه شاداب مهرورزی را بدون هیچ شرط و شروطی به مردم هدیه نکنم و تا من موجودیت عشق، دوستی و محبت را با اسارت و کنترل مختل نکنم و تا من عشق را با کلامی ساده و زیبا و یک سلام بی ریا آغاز نکنم، پس خطا رفته ام و دست خالی بازگشته ام.
پس پرنده زیبای عشق را به پرواز در آورید، اگر بر بام شما نشست که به شما تعلق دارد، در غیر این صورت از ازل نیز به شما تعلق نداشته است.

 

                                                                                                 نیره سادات دیانه ( همشهری)

+ khazIST |

چرا مردها عاشق نمی شوند...
آیا پسران ما در فضایی هستند تا بتوانند این حس را تجربه کنند، در حالی که از کودکی دائم به آنها هشدار داده شده که احساسات چیز غلطی است، یک حس زنانه است و نباید خود را دچار احساسات نمایند. احساسات خود را باییستی کنترل کنند، بر اساس احساس خود رأی صادر نکنند و حتی احساس را به نیشخند میگیرند.
از کودکی در آغوش پدرانی بزرگ شده اند که بدتر از ایشان مغبون فرهنگ مرد سالارانه بوده و احساسات را سرکوب کرده اند و آن را یک رفتار زنانه می پندارند و موفق نشده اند فرصتی را بدست آورند تا عشق را به معنای واقعی و بیان احساسات را در محیط سالم و خانواده ببینند، بشنوند و حس کنند.
از کودکی تا پیری تحت لوای نام مردانه، به آنها یاد دادند تا با اشتغال به کارهای سخت، رفتار خشن و حتی گفتار خشک خود را مبرا از احساسات نشان دهند تا به قول مردم مرد شوند و مرد باشند.
از کودکی هر وقت که از لطافت روحشان قطره اشکی در چشمانشان ظاهر شد مورد شماتت و سرزنش قرار می گیرند که چرا گریه می کنید، گریه کار دخترهاست، چرا مثل دخترها حساس و زودرنج شده اید.
از کودکی بین دنیای خودشان و دنیای دختران فرسنگ ها فاصله می بینند، به آنها گفته شده که دختران حساس و ضعیف هستند، که البته یا با این موضوع کنار آمده و با دنیای پسرانه ی خود رشد کرده اند و یا از همان کودکی از منع بسیار، شیطنت های جنسی شان گل می کند و سر به سر گذاشتن دخترها تفریحشان میشود و یا از کودکی در محیط زنانه و دخترانه رشد کرده و تماما خلق و خوی دخترانه پیدا می کنند که موفق به تجربه صلابت و سختی های رشد جسمانی پسرانه خود و درک فضای روحی آن نمی شوند.
از کودکی شاهد تضاد رفتار پدر و یا دیگر مردان جامعه اطراف خویش بوده که با زن و یا ناموس خویش چگونه سختگیر و یا چون یک زندانی رفتار می کنند و با زنان بزک کرده کوچه و خیابان چگونه نرم و انعطاف پذیر بوده و آنها را ستایش می کنند.
از کودکی شاهد خلاء عاطفی و معنوی پدر و مادر خویش بوده و هرگز پدر را ندیده که برای مشورتی همسر خویش را به سوی خود بخواند و یکی از فعالیت های روزانه اجتماعی اقتصادی خود را با او در میان بگذارد و یا حتی در مورد نحوه رفتار فرزندان خویش با هم مشورت کنند و چه بسا بسیار شنیده که پدر ، همسر خویش و جمعیت زنان را به ناقص العقلی تشبیه و تمسخر می نماید.
از کودکی شاهد عدم تفاهم پدر و مادر و یک ازدواج اجباری و به تکلیف بزرگترها بوده و حالا پدر است که از کله سحر از خانه خارج می شود و آخر شب هم به زور به خامه می آید. مادر خانه هم با سرهم کردن کارهای خانه، خودش را باقدم زدن در خیابان ها و دیدن ویترین های پر زرق و برق یا با راه انداختن مهمانی های مجلل یا پیش فک و فامیل و دوست و همسایه به درد و دل غم و غصه های خانوادگی اش مشغول بوده و ساعت به ساعت ارتفاع چاه خلاء عاطفی خانواده را عمیق تر و عمیق تر می کنند. از کودکی دائم تحت تشویق و عنوان کودک خوب، باید و نباید شده و گاه با تشویق یا تنبیه سعی در تربیت او شده است و او را چون گنجشکی زیبا در قفس طلایی و لوکس اسیر باورهای شکست خورده پدر و مادر محبوس یا مراقبت می کنند و فرصت هرگونه تست و لمس احساس و رفتارهای جدید از او سلب شده است.
از کودکی به خاطر مشاجره و اختلافات پی در پی والدین و جدایی و از هم پاشیدگی خانواده، یا با مادر بزرگ، عمه و خاله یا تنها با یکی از والدین، مادر یا پدر و یا همچون گوشت قربانی هر چند مدت یک جا و یا در کوچه و خیابان و داخل پارک ها گذر عمر می کند.
از کودکی با بغض و یک حس مردانه ای که روزی فراخواهد رسید تا از حق و حقوق مادرش حمایت و ظلم های وارد شده به او را جبران نماید و با این حس ترحم به بقیه زنان دنیا نیز نگاه می کند و چنانچه زن آینده او دختری مظلوم باشد، با این حس، او یک جوانمرد و در غیر اینصورت یک انسان سرخورده و مغبون خواهد شد.
از کودکی چنانچه در آغوش مادر و خواهرها و با صفت زنانه خوی گرفته باشد و طی مراقبت های خانوادگی تمام فعالیت های شخصی و اجتماعی خود را با جماعت زنان خانواده هماهنگ کرده و تحت حمایت و مدیریت این قشر رشد کند، در آینده نیز با تغییر فضای محیط زندگی و حتی شریک زندگی، زن او جایگاهی نخواهد داشت جزء یک مادر حامی و بسیار علاقه مند است که همسر او ادامه دهنده نقش مادرش در زندگی اش باشد.
نمی دانم با این همه تجربیات تلخ و زخم و صدم که به روح پاک این پسران از کودکی تا ... وارد شده است و همچون یک نشان حک شده تا پیری با خود حمل می کنند و روز به روز بر داغ زخم خود بیشتر جراحت وارد نموده و خود را تا خوشبختی دورتر و دورتر می بینند و برای دقایقی هم که شده لذت عشق و دوست داشتن را تجربه نکردند و حتی مجالی برای نظاره و مشاهده آن نیز نداشتند، الفبای آن را یاد نگرفتند، اصول آن را نیاموختند، با خود بیگانه اند و علاقه ای به خویش ندارند، با نگاهی پر از غبطه و حسرت به همه چیز و همه کس خیره می شوند، یا از خشم نهفته درون سعی در تخریب محیط خود می کنند تا دیگران هم مثل آنها شوند و یا با تمسک به دیگران آرزوها و خیالات خویش را در وجود دیگران فرافکنی کرده و در پی دیگران انگل وار و برده وار، قصد تحق خواسته های خویش دارند..
آری آنقدر این فضا مسموم از کمبودها، خشم ها و تضادهای دیده شده و تجربه شده است که نه خود قادر به ایجاد یک فضای سالم و عاطفی برای پرورش دانه های عشق آینده خویش است و نه قادر به پذیرش و نگهداری فضای اکتسابی است که دست بر قضا می تواند شروعی برای تبلور یک محیط عاطفی و عاشقانه سالم باشد.

چرا زنان عاشق نمی شوند...                                   ادامه دارد...

+ khazIST |