I sAy:
"STOP
being
PERFECT
STOP controlling
EVERYTHING"
...
پی نوشت:
نفس کز گرم گاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک در پیش چشمانت
نفس کینست پس دیگر چه داری چشم؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
من اینجوری یادم بود. حالا اگه اشتباه نوشتم شاعر ببخشه. نبخشید هم به تخمم!
من خیلی آدم
آدم؟
نه بابا با داس آمد آن مرد را برد!
خوب بچه ها برای امروز کافیه
من برای خودم یک چایی می ریزم
برای تو دو تا
اما
که چی؟
این همه نوشتم
این همه خواندم
این همه گوش کردم
این همه لذت بردم
این همه عذاب کشیدم
این همه بوسیدم
این همه شاشیدم
این همه امتحان دادم
این همه شام و ناهار خوردم
این هم صبحانه نخوردم
این همه در فضای آزاد گوزیدم
این همه ...
آخر از همه
باید فقط یکبار بمیرم؟
جون آقای قاضی اصلا راه نداره
قیمت خریدش بالاتره به جون شما بذار فاکتور و نشونت بدم نگی دروغ می گه...
آقا من هر روز دارم این مسیر رو میام ۲۰۰ تومن می دم
نه خانوم من کسی رو بعد از خودم راه نمی دم بفرمایید جلسه ی بعد ان شا الله
گفتم که قیمت خریدش بالاتر از ۲۰۰ تومنه
استاد به جان بچم مترو تو ترافیک گیر کرده بود
تازه یک نفر هم از پشت چسبونده بود بهم منم هواسم نبود ایستگاه رو رد کردم!
خوب بعد از کلاس وایستا باهات کار دارم!
بچه ها خسته نباشید جلسه ی امروز تمومه...!
و استاد دخترک حشری را به طرز فجیعی گایید
و من هم از پشت پنجره کلاس نگاه کردم و جلق زدم
پدر سگ کانال و عوض کن این چرت و پرت ها چیه گوش می دی؟ خدا لعنتشون کنه!
دسینی...
قدقد کدکس!
عربي بلدي؟
" جسمي لك " يعني چي؟
پدر سوخته کانالای سکسی نگاه می کنی؟
بدو برو تو اتاقت
لذت به انتها رسیدن...
همیشه آخر هر چیزی بسی لذت بخش تر از بقیه ی قسمت ها بوده است.
وقتی که جمله های کذایی می شنوی و...
" واقعا برات متاسفم! "
تفسیر کن ای جمله را !؟
در زمان ها و مکان ها و شرایط خاص معانی متفاوتی دارد
اما در یک مورد خاص
یعنی:
خیلی دلم برات می سوزه که دیگه نمی تونی از وجود مبارک من لذت ببری
و اما این یعنی چی؟
چگونه می شود که یک نفر دلش برای یک نفر دیگر می سوزد؟
خوب احتمالا ارتباط احساسی قوی یا متوسطی با او برقرار کرده دیگر مگر نه اینست؟
بازم خوب
این یعنی این که من
برای تو
که دلم برایت می سوزد
چون ارتباط احساسی با تو برقرار کرده ام
و از این احساس لذت می برم
متاسفم!!!
چون دیگر نمی تونی
از وجود مبارک
من
که از وجود تو لذت می بردم یا قرار بود ببرم
لذت ببری
عجــــــــــــــب؟
بازم مغزت داره مي رينه ها!
اين چرت و پرت ها رو از كجات در مياري؟
از آنجا كه تعلق خاصي به دختر همسايه بغلي دارد!
راستي دندون عقلت رو كشيدي؟
هوم؟ يعني از اونه؟
نبايدا !!!
خون ريزي شديدي هم داره. يعني از اونه؟
چي از اونه؟
با توام مي گم چي از اونه؟
اين احساس خوبي كه دارم الان رو مي گم يعني از اونه؟
اي خدای خوب و مهربان نظری هم به این بکن!
با کی داری حرف می زنی؟
مگه نگفتی تنهایی؟
پی نوشت:
اینجا هیچ چیز به درد بخوری برای کسی نیست.
- همیشه اینگونه بوده است!
-- چگونه بوده است؟
- حالا چرا کتابی حرف می زنی؟
-- خودت چی؟
- همیشه همینجوریه ها! به خدا!
-- چه جوری؟
- اسمش اینه که حق زن ها در جوامع امروزی ضایع شده/می شه!
-- هوم؟ یعنی نمی شه؟
- نه دیگه! نگاه کن! واگن اختصاصی تو قطار و مترو که دارن!
-- !
- تو هر جای مترو هم وایستن٬ یه دایره ی ۳۰ سانتی دورشون و خالی می کنن که راحت باشن!
-- !!
- در ضمن وقتی یه زن می میره نصف دیه ی یه آدم رو به شوهرش می دن!
-- خوب که چی؟
- این در حالیه که وقتی مرد می میره یه دیه ی کامل گیر زنش می یاد! یعنی دو برابر!
-- !!!
- و از همه مهمتر. نکته ی اصلی اینجاست!
-- ؟
- همه ی لذت ها برای مردها آنی و زود گذر و کوتاهه! اما خانوم ها طولانی و ادامه دار!
-- مثله چی؟
- سکس!
-- دیگه چی؟
- همین بحث دوستی!
-- بیشتر توضیح بده!
- کل لذت که نگیم بیشتر لذت دوستی برای پسر همون موقعه ی مخ زدنه!
-- نه!!!
- باور کن!
-- [اخم]
- ولی دختره از بعد از همون لحظه ی مخ زدن لذت می بره تا آخره دوستی و حتی شاید بعد از دوستی!
-- گمشو. چه خودشونم تحویل می گیرن!
- دروغ می گم بگو دروغ می گی!
-- [در حال خوردن انار و به اصطلاحه خودمانی بی محلی]
- عوضی! [سر دخترک را در آغوش می گیرد و بر روی سینه اش محکم می فشارد!]
-- [اشک از گوشه ی چشمش که نزدیک تر به قلبش بود می چکد بر روی قلب پسرک]
- اینا که گفتم رو توی یه وبلاگ خوندم بابا!
-- [یه قطره ی دیگر هم می چکد. دخترک نمی تواند جلوی احساساتش را بگیرد و...]
- [پسرک دستان دخترک را دور گردنش حس می کند و حس گرمای لبانش را روی لبانش]
-- ...
- ...
-- دوست دارم روانی!
صدای ونگ ونگ تلفن!
- بذار ببینم کیه.
-- ...
- ...
-- ...
- اوه اوه! پاشو لباساتو بپوش بریم! بابا اینا دارن میان!
-- این گل سرم کوش؟
- بذار حالا بعدن پیداش می کنم برات میارم!
-- ...
- ...
-- بریم Cafe' de France ؟
- پول همرام نیست!
-- اوووم. خوب داستان رو این دفه چه جوری تموم کنیم که با حال تر باشه؟
- هوم؟
صدای ترمز ماشینی از دور...
-- [با صدای وحشت زده و سوز ناک]: امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
- [...]
-- [ به سمت پسرک می دود و کنار او می نشیند.]
- [..]
-- امیر نه! امیــــــــــــــــــــــر!
پدر پسرك از ماشين پياده مي شود و به سمت او مي دود...
- [.]
-- [سر پسرک را بلند می کند و ...]
- []
-- نه! نه! [رو به پدر پسرک]: تو کشتیش قاتل قاتل!
- [ یه لحظه سرش را بلند می کند و خون از دهانش بیرون می ریزد و ...]
این دفعه آقای کارگردان هم تحت تاثیر قرار گرفت و کات نداد و پسرک راستی راستی مرد!

khazIST
پی نوشت:
دقایقی پس از ورود به
اول آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی
(مبدا این تاریخ هجرت پیامبر اسلام است!)

When you have people around you who claim to love/like you
but whenever you are not in a good mood...
They leave you alone
Should you trust them anymore?
I suppose not!
I'd rather be alone people. I'd rather be alone.
I do not let you in anymore.
I am done relying on you.
Why am I telling you this? I do not know.
I just do not know what to do with my feelings about you people.

کیفت رو می ندازی رو کولت از اتاق می ری بیرون
کفشات رو می پوشی می خوای بری بیرون درو ببندی که
دست می زنی به جیب راست شلوارت...!
با کفش بر می گردی تو اتاقت (همه خوابن کسی نمی فهمه)!
موبایل لعنتیت رو بر می داری!
از پله ها می ری پایین
وارد کوچه می شی
هوا هنوز کامل روشن نشده و یکم سوز داره...
دست می کنی تو کیفت هدفنت رو در میاری و
بعد از ور رفتن و باز کردن گره هاش می ذاریش تو گوشت...
آهنگی که دوس داری انتخاب می کنی و پلی می کنی
موبایلو می ذاری تو جیبت
می رسی سر کوچه...
باید بازم پیاده بری تا برسی به یه مسیر تاکسی خور
لب بزرگراه شهید...
ترافیک سنگین. نفس که می کشی گلوت و مغزت با هم تیر می کشه و می سوزه.
بعد از ۱۰ الی ۲۰ دقیقه یه تاکسی گیرت می یاد
نگران اینی که نکنه صدای موزیکت بغلیات و اذیت کنه...
موبایل رو در می یاری و صداش و کم می کنی
چشمات هی می ره و سرت هی این ور اون ور می ره
اگه گوشه نشسته باشی سرت رو تکیه می دی و می خوابی
وگرنه که دهنت گاییده می شه
آفتاب مستقیم می زنه تو چشمات
کناریت دیشب سیر خورده
شیشه ی جلویی هم بازه و باد سرد می زنه تو پیشونیت و مغزت بازم تیر می کشه
تو ترافیک پشت یه مینی بوسه فیات می افتی
دود می پیچه تو مغزت و تیر می کشه
سر پاسداران پیاده می شی بعد از ۴۰ دقیقه تو ترافیک بودن
بازم باید یه مسیری رو پیاده بری تا برسی به یه مسیره تاکسی خور
بعد از ۵ الی ۱۰ دقیقه تاکسی می یاد
...
می رسی دانشگاه
یه بیسکوییت ساقه طلایی می خری!!!
می ری سر کلاس تا توی یه کلاس ۴۰ الی ۵۰ نفره یه جای درست و حسابی گیرت بیاد
استاد میاد و ویدیو پروژکتور و روشن می کنه و پاور پوینت رو باز می کنه و
گشاد گشاد از رو صندلیش پشت لپ تاپش
یه مشت کس و شعر تحویلت می ده و می ره
تو هم که همش سر کلاس خوابی و
خواب کنکور ارشد و می بینی
ساعت ۱۰ صبحه
تازه از خواب بیدار شدی انگار
دیگه کلاس نداری تا ساعت ۴ بعد از ظهر
"آخه من چه گهی بخورم تا اون موقع؟ ک..م دهنه این مدیر گروهه ک. ک. م..ر ج..ه"
می چرخی تو دانشگاه
سر از سایت در می آری
می شینی پایه اینترنت شروع می کنی به دانلود و یکم تراوین بازی می کنی
وقته ناهاره
می ری سمت سلف
بوی گند غذاش تا اینجا هم میاد
یه صف طولانی
بعد از ۵ الی ۱۰ دقیقه نوبتت می شه
آقای "غذا بریز" یه ظرف بر می داره و یه کف گیر می زنه تو برنج و می پاشه تو ظرف و
سر می ده به سمته کناریش
کناری آقای "غذا بریز" یه ملاغه یا ملاقه بر می داره پره قیمه می کنه و می پاشه تو سوراخه کناری برنج
کناری "کناری آقای "غذا بریز"" یه دونه موز و یه دونه ماست برات می ذاره
می ری به سمت قاشق و چنگال و سر راه یه لیوان یه بار مصرف هم بر می داری
دنبال یه میز می گردی که هیچ کس سرش نشسته باشه
ظرف و کیفت رو می ذاری
یادت میاد که دستات و نشستی
تنبلیت میاد و نمی ری بشوری
شروع می کنی به خوردن و ته دلت حالت داره از غذا بهم می خوره
غذا تموم می شه
موز رو بر می داری
پوستش و می کنی و می خوری
بعد یه لیوان آب می خوری
ظرف رو همونجا می ذاری و کیفت رو بر می داری و می ری بیرون از سلف
سر راه یه چند تایی از بچه ها رو می بینی
سری تکون می دی و رد می شی
می ری تو چمن ها ولو می شی و هد فن می ذاری تو گوشت...
بعد پا می شی می ری کتابخونه
پشیمون می شی بر می گردی
نمی دونی زمان چه جوری می گذره و فقط خودت رو الاف با علاف یا هر چی تو می گی می کنی و
ساعت ۴
می ری سر کلاس و
یه استاد لاشی میاد یه مشت خزعولات یا خزعبلات یا هر چی تو می گی می گه
آزمایش که تموم شد
راه می افتی به سمت کلاس زبان
هد فن و آخرین آلبوم متالیکا... در حالی که صبح کیوسک و محسن نامجو گوش می کردی...
تو مترو له می شی و
می رسی کلاس زبان
الکی می خندی و خوشی اونجا
می یای خونه
شام می خوری
می ری تو اتاق
موبایل و نگاه می کنی
نه اس ام اس نه میس کال
اه
یه آهنگ می ذاری
شروع می کنی به وب گردی و ...
پی سی و خاموش می کنی و موبایل و می زنی تو شارژ و
تنظیم می کنی برای فردا صبح زنگ بزنه
چراغ و خاموش می کنی
سرت و می ذاری رو بالشت
پتو رو می کشی رو خودت
دینگ دینگ! دینگ دینگ!
چشمات رو باز می کنی...
آلارم موبایل رو قطع می کنی.
چشمات رو می بندی!
یه دفعه مغزت تیر می کشه و بلند می شی...
ساعت رو نگاه می کنی
داره دیر می شه.
آروم و بی حال و بی حوصله و به زور از جات پا می شی و
می ری ...
صورتت رو خشک می کنی
لباساتو می پوشی
عینکت رو تمیز می کنی
کتابات رو بر می داری و می ذاری تو کیفت...
کیفت رو می ندازی رو کولت از اتاق می ری بیرون
کفشات رو می پوشی می خوای بری بیرون درو ببندی که
دست می زنی به جیب راست شلوارت...!
پی نوشت:
اعصاب ندارم! هیچ وقت نداشتم! هیچ وقت نخواهم داشت!
اين من هستم كه صداي ترانه ي دلنشين شترهايي را كه
روي شاخه هاي درخت نشسته اند را باچشمان
پر از اشكم لمس مي كنم.
در امتداد غروب خورشيد به راه افتادم و
به دنبال شبنم هايي كه از باتلاق سر بر آورده بودند مي گشتم كه ناگاه
روشنايي عجيبي ذهن مرا به خود مشغول كرد.
آري اين روشنايي متعلق به كلاغ سياهي بود كه
در يك غار تاريك در وسط دريا چهار زانو خوابيده بود و دائما به اين طرف و آن طرف مي دويد تا
براي جوجه هاي خود كه دو تمساح لطيف و خونخوار و مهربان بودند مقداري يونجه تهيه كند تا
آنها بنوشند و خستگي شان برطرف شود و
قدر مادر زحمتكش خود را كه اسبي درنده با منقار بنفش و خرطوم كوچك بود بيشتر از پيش بدانند.
از غار بيرون آمدم و دو نهنگ بزرگ را در آب ديدم كه پرواز مي كنند و
هر سه تاييشان يكديگر را دوست دارند و به شدت از هم متنفرند
دلم برايشان سوخت و تصميم گرفتم كمكشان كنم.
به همين خاطر با شمشيرخود به آنها گلوله اي شليك كردم و از گوشت آنها براي صبحانه كباب بره درست كردم.
پس از خوردن ناهار گرسنگي به شدت مرا آزار مي داد. چون من سه روز بود كه چيزي نخورده بودم.
پس به ناچار به سمت جنگل حركت كردم و به وسيله ي تور ماهيگيري در وسط دشت
يك ليوان پر از آب جوش كه يخ هاي درشت زرد رنگي در آن بود، صيد كردم.
زندگي برايم يكنواخت شده بود.
مي خواستم دست به كار بزرگي بزنم، اما نمي توانستم.
به همين خاطر تند تند مي خنديدم و اشك از گوش هايم سرازير مي شد.
مشغول فكر كردن شدم...
زمزمه اي را شنيدم كه من مي گفت: چند ساعتي است كه خوابيده اي!
خيلي ناراحت شدم و با آسودگي كامل
پنجره ي اتاقم را باز كردم تا نسيم دل انگيز بيايد و روح زخمي من را مداوا كند.
روح من به اين علت آزرده شده بود كه اتاقم پنجره نداشت و خانه ي ما اتاقي نداشت و
من به همراه خانواده ام هيچ گاه خانه و كاشانه اي نداشتيم
و همواره بر روي شنهاي كف رودخانه زندگي كرده ايم.
تنها سرگرمي من اين بود كه صدف هاي كنار ساحل را بر مي داشتم
آنها را باز مي كردم و تخم هاي ريز داخل آنها را پرورش مي دادم.
اين تخم هاي ريز پس از مدت كوتاهي درختان پر شاخ و برگ مي شدند
كه از برگ هاي آنها مارهاي سمي و زهرداري به وجود مي آمد
كه نيش آنها بلافاصله هر موجودي را از بين مي برد.
يك روز اتفاق بسيار ناگواري برايم افتاد...
من در بالاي تپه نشسته بودم كه يكي از اين مارها به طرف من پرواز كرد
وحشت وجود مرا گرفته بود...
وقتي نزديك من رسيد
با پنجه هاي تيز خود گلويم را گرفتو آهسته در گوش من گفت:
سِودا راستي خودت چطوري؟ چه كار مي كني؟ از خودت بيشتر برايم تعريف كن!
م.طاها.ف.د
پی نوشت:
۱- این داستان در پی درخواست دختر- عموی - پدر - طاها نوشته شد.

اين من هستم كه صداي ترانه ي دلنشين شترهايي را كه
روي شاخه هاي درخت نشسته اند را باچشمان
پر از اشكم لمس مي كنم.

در امتداد غروب خورشيد به راه افتادم و
به دنبال شبنم هايي كه از باتلاق سر بر آورده بودند مي گشتم كه ناگاه
روشنايي عجيبي ذهن مرا به خود مشغول كرد.

آري اين روشنايي متعلق به كلاغ سياهي بود كه
در يك غار تاريك در وسط دريا چهار زانو خوابيده بود و دائما به اين طرف و آن طرف مي دويد تا
براي جوجه هاي خود كه دو تمساح لطيف و خونخوار و مهربان بودند مقداري يونجه تهيه كند تا
آنها بنوشند و خستگي شان برطرف شود و
قدر مادر زحمتكش خود را كه اسبي درنده با منقار بنفش و خرطوم كوچك بود بيشتر از پيش بدانند.

از غار بيرون آمدم و دو نهنگ بزرگ را در آب ديدم كه پرواز مي كنند و
هر سه تاييشان يكديگر را دوست دارند و به شدت از هم متنفرند
دلم برايشان سوخت و تصميم گرفتم كمكشان كنم.
به همين خاطر با شمشيرخود به آنها گلوله اي شليك كردم و از گوشت آنها براي صبحانه كباب بره درست كردم.
![]()
پس از خوردن ناهار گرسنگي به شدت مرا آزار مي داد. چون من سه روز بود كه چيزي نخورده بودم.
پس به ناچار به سمت جنگل حركت كردم و به وسيله ي تور ماهيگيري در وسط دشت
يك ليوان پر از آب جوش كه يخ هاي درشت زرد رنگي در آن بود، صيد كردم.

زندگي برايم يكنواخت شده بود.
مي خواستم دست به كار بزرگي بزنم، اما نمي توانستم.
به همين خاطر تند تند مي خنديدم و اشك از گوش هايم سرازير مي شد.

مشغول فكر كردن شدم...
زمزمه اي را شنيدم كه من مي گفت: چند ساعتي است كه خوابيده اي!
خيلي ناراحت شدم و با آسودگي كامل
پنجره ي اتاقم را باز كردم تا نسيم دل انگيز بيايد و روح زخمي من را مداوا كند.
روح من به اين علت آزرده شده بود كه اتاقم پنجره نداشت و خانه ي ما اتاقي نداشت و
من به همراه خانواده ام هيچ گاه خانه و كاشانه اي نداشتيم
و همواره بر روي شنهاي كف رودخانه زندگي كرده ايم.

تنها سرگرمي من اين بود كه صدف هاي كنار ساحل را بر مي داشتم
آنها را باز مي كردم و تخم هاي ريز داخل آنها را پرورش مي دادم.
اين تخم هاي ريز پس از مدت كوتاهي درختان پر شاخ و برگ مي شدند
كه از برگ هاي آنها مارهاي سمي و زهرداري به وجود مي آمد
كه نيش آنها بلافاصله هر موجودي را از بين مي برد.

يك روز اتفاق بسيار ناگواري برايم افتاد...
من در بالاي تپه نشسته بودم كه يكي از اين مارها به طرف من پرواز كرد
وحشت وجود مرا گرفته بود...
وقتي نزديك من رسيد
با پنجه هاي تيز خود گلويم را گرفتو آهسته در گوش من گفت:
سِودا راستي خودت چطوري؟ چه كار مي كني؟ از خودت بيشتر برايم تعريف كن!
م.طاها.ف.د

پی نوشت:
۱- این داستان در پی درخواست دختر- عموی - پدر - طاها نوشته شد.
۲- انتخاب عکس: khazIST
3- تعدادي از عكس ها resize شده اند كه اگه save كنيد با اندازه ي واقعی ذخیره می شند!
- این چه آهنگی است؟
-- این آهنگه دله من است!
- نه منظورم این بود که این عجب آهنگی است!
-- من هم منظورت را فهمیدم. گفتم این آهنگه دله من است.
- اگر من مُردم٬ به جای عزاداری و این مزخرفات٬ برایم جشن بگیرید.
-- زبونت رو گاز بگیر!
- آی. همه می میرند. نکنه دلت می خواد قبل از من بمیری؟
-- [سکوت!]
- می دونی چرا گفتی زبونت رو گاز بگیر؟
-- [سکوت؟]
- چون دلت نمی خواد مرگه من رو ببینی و زجر بکشی. ولی حاضری من مرگ تو رو ببینم و زجر بکشم!
-- [سکوت!!؟؟] [قطره ای اشک از چشمش که نزدیکتر به قلبش است از کنار بینی اش بر روی گونه اش
سرازیر می شود و پس از عبور از کنار لبش٬ از کنار چانه اش می چکد... ]
آهنگ اوج می گیرد...
"آبی" دارد تمام می شود...
او در آغوش من بود و قطره ی اشکش بر روی دستم که به قلبم نزدیکتر است چکید.
-- [از آغوش من بیرون می رود و ...]
- کجا می ری؟
-- می روم. می روم تا نباشم که نه من مرگ تو را ببینم و نه تو مرگ مرا.
- [ساکت و مبهوت]
-- می روم. مثله اینکه هیچ وقت نبودی و نبودم.
کاش می دانست که "رفتن" و "مردن" دو چیز مانند اما متفاوت اند.
- وقتی می روی باید منتظرت بمانم که شاید...
-- نه بر نمی گردم. هیچ وقت بر نمی گردم. منتظرم نباش.
- نه منظورم انتظار نبود. خبر مرگت بود!
-- [در جا در جایش میخکوب می شود. از هوش می رود. بر روی زمین می افتد. پشت سرَش محكم به
زمين مي خورد... ]
- [ مات و مبهوت از جایم بر می خیزم. بر روی زانوهایم می نشینم. سرش را در آغوش می گیرم. دستم
گرم می شود. قلبم به تاپ تاپ می افتد. آن دستم را که به قلبم نزدیکتر است را می گیرد و بر روی
شکمش می گذارد...]
-- هر دوی ما را کُشتی!
آهنگ هم دارد تمام می شود...
- [ قلبم کم کم دارد ار تاپ تاپ می ایستد. دستم که زیر سرش بود را از زیر سرش به گونه ای که ببینم
بیرون آوردم...]
"آبی" تمام شد.
قرمز بود و
قرمز بود و
قرمز.
صبر کردم تا برود و زجر نکشد. بعد من هم رفتم.
کات. عالی بود آقا.
khazIST
آنچه گذشت...
خدا با یک فندک چینی فیتیله ی هستی را روشن کرد و
یک "محصول جدید" هم به همرا خود به عرش آورد.
ابلیس بسیار نگران و متفکر به نظر می رسد.
جبرئیل به دستور خدا خبر رونمایی از "محصول جدید" را به بقیه ی فرشتگان می دهد.
..........................................................
"مخلوقات" - قسمت چهارم
..........................................................
چند وقت قبل
خدا زمین را در دو نوبت خلق کرد و کوه ها را روي زمين بنا نهاد و زمين را بركت داد. و خوراك اهل زمين
را در چهار نوبت اندازه گرفت و پرستش كنندگان را تفاوتی نیست.
سپس خدا متوجه آسمان که دود بود گردید و به آسمان و زمین دستور داد از روی میل یا اکراه بیایید!
آسمان و زمین گفتند: با میل آمدیم.
بعد خدا به عرش پرداختُ خورشید و ماه را مسخر خود ساخت٬ تا هر یک تا وقت معینی در گردش باشند.
سپس فرشتگانی را که ستایش کنن و نامش را مقدس دارند و در عبادتش مخلصند٬ بیافرید.۱
چند وقت بعد
فرشته ها در حال خواندن برگه ها بودند:
به زودی مخلوق دیگری می سازم که در روی زمین
کوشش می کند و در گوشه و کنار آن٬ راه می روند
و نسلشان روی زمین منتشر می گردد. از روییدنی
های زمین می خورند و منافع و معادن زمین را از زیر
آن بیرون می کشند و به جای یکدیگر قرار می گیرند
و زمین را حفظ می کنند.۲
لحظاتی بعد فرشته ها را گران آمد که خدا موجودات دیگری را خلق کند...
فرشته ها: بار خدایا!
آیا با اینکه ما همیشه تسبیح تو را می نماییم٬ می خواهی مخلوق دیگری را به وجود آوری؟
می خواهی آنان را روی زمین جانشین خویش قرار دهی؟!
آیا می خواهی این "نو آفریدگان" در منافع زمین با یکدیگر به اختلاف برخیزند
و فوائد زمین را به سوی خویش جذب کنند
و آنگاه در فسادش بپردازند و خون های فراوان ریزند و جان های پاک و منزه را بیرون کشند؟!۳
در انتهای برگه نوشته شده بود:
مکان: سالن کنفرانس
زمان: لحظاتی دیگر
فرشته ها گیج و گنگ و مات و مبهوت و سردرگم و پریشان و پچ پچ کنان٬ دسته دسته
به سمت سالن کنفرانس روانه شدند...
بعد از هزاران سال انجام وظایف "خدا" می خواهد از "محصول جدید" برایشان پرده برداری کند!
فرشته گان در حال پچ پچ کردن با هم بودند که با ورود ابلیس همگی از جای خود بر می خیزند و
راه را برای او باز می کنند تا به ردیف جلو رفته و روی صندلی میهمانان خاص کنفرانس بنشیند.
"خدا" به روی سن پشت تریبون می آید و همگی از جا بر می خیزند.
خدا: من چیزی را می دانم که شما نمی دانید.
من از حکمت نمایندگی انسان چیزی را می فهمم که شما آن را درک نمی کنید.۴
خدا آدم را از گل سیاه و ریخته شده (که صدای سفال داشت) بوجود آورد. سپس از روح خود در آن دمید
و نسیم حیات به آدم وزید و بشری کامل گردید.۵
پی نوشت:
۱و۲و۳و۴و۵ - قصه هاي قرآن، ترجمه ي مصطفي زماني، انتشارات فاطمه الزهرا قم، ۱۳۷۰
خودم كه حال نمي كنم با اين داستان.
۱:
همیشه هیچ وقت سعی کن سعی نکنی یه کاری بکنی که یه کاری رو نکنی/بکنی.
۲:
ارسطو یک یونانی است!
ارسطو می گوید : همه ی یونانی ها دروغ می گویند!!!
...
و دیگر هیچ.
عکس های بی ربط:


پ.ن:
این تفاوت هاست که من و کشته است نقطه پایان جمله