I sAy:
"STOP
being
PERFECT
STOP controlling
EVERYTHING"
به سلامتی شما و خانواده اتان
این وبلاگ هم فیلتر شد
به جرم حرف زدن
خاطره تعریف کردن
و یه مشت کس و شعر گفتن
به ته پای سگم که نیروی انتظامی دزدیش!
اینجا جای ماندن نیست!
شاشیدم تو این مملکت و نظام و اسلام و دین و مذهب و خدا همه و همه از اون اولش تا اون آخرش!
آرزوی مرگ دارم!
هر چه سریعتر به سراغم بیا!
I have no idea why I'm here.

I don't know if I should continue studying or not. I think going to university is a waste of time but here in Iran and some other countries Certificate really matters. However, certificate doesn't guarantee that u r knowledgeable. I am thinking of leaving university and start a job.

Once I was thinking of establishing a university which I wanted to make it the best university ever. But I have never had a stable feeling, wish, dream, goal etc. I have always been changing since I remember, in every aspect of life.

Nowadays my mind is occupied with so many things. I wish I had a nice girlfriend whom I loved and she loved me. I wish I had a natural family and life.

I don't love anybody anymore.
این دخترا هستن
یه کاری می کنن لباشون مثله آنجلیکا جولی شه
خیلی سکسی می شن

دوس دارم همشون و بوس کنم
بدونه هیچ چشم داشتی
البته نه همشون رو!
بگذریم...
کجا بودیم؟
آهان این دختر مهناز و می گم جواب نمی ده نمی دونم چرا!
اون یکی هم که من آخر چیزیم که تو این دنیا می خواد
و بایدم از این که با من صادقانه برخورد می کنه
خوشحال باشم
اون یکیم رخساره رو می گم بهش می گم کارت تموم شد زنگ بزن
اس ام اس می زنه
آخه نادون نمی گی من ...
و اما

آرمیتا
هیچ وقت درکش نمی کنم
یعنی نمی فهممش
چه جوری بگم
احساسش به خودم نمی فهمم
چند روز یه بار زنگ یا اس ام اس یا میس کال می زنه و یه معنی لغت می پرسه و ...
هیچ کس دیگه نیست
نمی خوام
دیگه واقعا:
"از اون روزا که زود گذشت خیلی وقته گذشته...
من دیگه اون آدم قبلی نیستم..."
این بار فرقش اینه که هیچ تصمیمی نگرفتم که بعدا پشیمون شم
اوایل آذر ماه هزارو سیصدو هشتاد و هشت هجری شمسی
همچنان مبدا این تاریخ هجرت پیامبر اسلام است!
- عزیزم!
- هوووم؟
- بیدار نمی شی؟ صبح شده!
کس خل شدی با خودت حرف می زنی؟
وقتی "تمام سعیت" رو می کنی
خون از همه جای "تمام سعیت" می زنه بیرون
دلت می گیره
هر چی تلنبه می زنی
باز نمی شه
آخرش باید آستینت رو بالا بزنی
با "کف دست"
آنقدر بمالان تا مو در بیاورد و همه بفهمند که یک "یک دست" صدا ندارد و
به تناوب
این خیلی مهم است گوش کن:
به تناوب
فهمیدی؟
به تناوب تمام زندگی می گذرد از سه راهی که هیچ پلیسی نیست
تا راه را نشانت دهد
تا گم و گور نشوی
تا دوباره عاشق شوی
فارق یا فارغ شوی
تا املای فارسی را بیست شوی
تا آهنگ های تو مخی گوش کنی
تا غصه را نشسته بخوری
نشسته نه نشسته!
وقتی آهنگ فیلم آبی را می شنوی یعنی اینکه راهت را درسا انتخاب کردی
وقتی هیچ وقت از هیچ کارت پشیمان نمی شوی
هر اتفاقی که افتاده باید می افتاد
شاید اگر
تو در مکزیک موبایلت دم در دانشگاه می افتاد تو جوب آب و دیگر نمی توانستی به
بله برون برادرت برسی و از اینکه او ترکت کرده و با دوستت ازدواج کرده خودت رو سرزنش نمی کردی
فرهاد هیچ وقت آهنگ گنجشکک اشی مشی را نمی خواند
تا من با این آهنگ از او خوشم بیاید و بقیه آهنگهایش را گوش کنم و بسیار او را ستایش کنم و
عاشق پیانو شوم و وقتی استاد پیانوام را می بینم انگار همونیه که می خواستم...
هیچ وقت غصه ی موبایلت رو نمی خوردی
شاشیدن به تمام دنیا کاری ندارد
فقط باید ارتفاع مناسبی داشته باشی
اما اگر بخوای از این پایین به تمام دنیا بشاشی
شک نکن که همش می پاشه رو سر خودت!
با توام بدون که دنیا یک مخلوق!!! کیریه خدای کیری تر از خودش است
حالم دارد بدتر می شود
محیط آکادمیک
محیط خانواده
محیط ویندوز
محیط دایره
همه و همه دست در دست هم نهادند و مرا اسگل یا به قول کیوسک موزقل کردند
دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بزنم:
خدایا تورو خدا وجود نداشته باش. جونه مادرت.
دوباره روز از نو و روزی از نو
یک روز از تمام آدما بالاخص از دختر خانوم ها! بدجور خوشم میاد
ولی به دلایل مختلف
من را کاملا یک سیگنال متناوب تعریف کرده اند
که هیچ وقت مقدار ثابتی ندارم
بین یک و منفی یک به طرز فجیعی نوسان می کنم.
من یک موجود کیری دیگر این خدایا کیری تر هستم
بی دلیل که اعصابم خورد می شود
واقعا اعصابم خورد می شود
می دانم که شاید بعدا از اینکه خدا را کیری لقب نهادم شاید پشیمان که نمی شوم نه نمی شوم.
کیر تنها مخلوق خوب خداست
والسلام.
اصلا مهم نیست که راجع به من چی فکر می کنید هیچ کدومتون.
در واقع بهتر بگم به کیرم هر چی فکر می کنید.
...
پی نوشت:
نفس کز گرم گاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک در پیش چشمانت
نفس کینست پس دیگر چه داری چشم؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
من اینجوری یادم بود. حالا اگه اشتباه نوشتم شاعر ببخشه. نبخشید هم به تخمم!
من خیلی آدم
آدم؟
نه بابا با داس آمد آن مرد را برد!
خوب بچه ها برای امروز کافیه
من برای خودم یک چایی می ریزم
برای تو دو تا
اما
که چی؟
این همه نوشتم
این همه خواندم
این همه گوش کردم
این همه لذت بردم
این همه عذاب کشیدم
این همه بوسیدم
این همه شاشیدم
این همه امتحان دادم
این همه شام و ناهار خوردم
این هم صبحانه نخوردم
این همه در فضای آزاد گوزیدم
این همه ...
آخر از همه
باید فقط یکبار بمیرم؟
جون آقای قاضی اصلا راه نداره
قیمت خریدش بالاتره به جون شما بذار فاکتور و نشونت بدم نگی دروغ می گه...
آقا من هر روز دارم این مسیر رو میام ۲۰۰ تومن می دم
نه خانوم من کسی رو بعد از خودم راه نمی دم بفرمایید جلسه ی بعد ان شا الله
گفتم که قیمت خریدش بالاتر از ۲۰۰ تومنه
استاد به جان بچم مترو تو ترافیک گیر کرده بود
تازه یک نفر هم از پشت چسبونده بود بهم منم هواسم نبود ایستگاه رو رد کردم!
خوب بعد از کلاس وایستا باهات کار دارم!
بچه ها خسته نباشید جلسه ی امروز تمومه...!
و استاد دخترک حشری را به طرز فجیعی گایید
و من هم از پشت پنجره کلاس نگاه کردم و جلق زدم
پدر سگ کانال و عوض کن این چرت و پرت ها چیه گوش می دی؟ خدا لعنتشون کنه!
دسینی...
قدقد کدکس!
عربي بلدي؟
" جسمي لك " يعني چي؟
پدر سوخته کانالای سکسی نگاه می کنی؟
بدو برو تو اتاقت
لذت به انتها رسیدن...
همیشه آخر هر چیزی بسی لذت بخش تر از بقیه ی قسمت ها بوده است.
وقتی که جمله های کذایی می شنوی و...
" واقعا برات متاسفم! "
تفسیر کن ای جمله را !؟
در زمان ها و مکان ها و شرایط خاص معانی متفاوتی دارد
اما در یک مورد خاص
یعنی:
خیلی دلم برات می سوزه که دیگه نمی تونی از وجود مبارک من لذت ببری
و اما این یعنی چی؟
چگونه می شود که یک نفر دلش برای یک نفر دیگر می سوزد؟
خوب احتمالا ارتباط احساسی قوی یا متوسطی با او برقرار کرده دیگر مگر نه اینست؟
بازم خوب
این یعنی این که من
برای تو
که دلم برایت می سوزد
چون ارتباط احساسی با تو برقرار کرده ام
و از این احساس لذت می برم
متاسفم!!!
چون دیگر نمی تونی
از وجود مبارک
من
که از وجود تو لذت می بردم یا قرار بود ببرم
لذت ببری
عجــــــــــــــب؟
بازم مغزت داره مي رينه ها!
اين چرت و پرت ها رو از كجات در مياري؟
از آنجا كه تعلق خاصي به دختر همسايه بغلي دارد!
راستي دندون عقلت رو كشيدي؟
هوم؟ يعني از اونه؟
نبايدا !!!
خون ريزي شديدي هم داره. يعني از اونه؟
چي از اونه؟
با توام مي گم چي از اونه؟
اين احساس خوبي كه دارم الان رو مي گم يعني از اونه؟
اي خدای خوب و مهربان نظری هم به این بکن!
با کی داری حرف می زنی؟
مگه نگفتی تنهایی؟
پی نوشت:
اینجا هیچ چیز به درد بخوری برای کسی نیست.
- همیشه اینگونه بوده است!
-- چگونه بوده است؟
- حالا چرا کتابی حرف می زنی؟
-- خودت چی؟
- همیشه همینجوریه ها! به خدا!
-- چه جوری؟
- اسمش اینه که حق زن ها در جوامع امروزی ضایع شده/می شه!
-- هوم؟ یعنی نمی شه؟
- نه دیگه! نگاه کن! واگن اختصاصی تو قطار و مترو که دارن!
-- !
- تو هر جای مترو هم وایستن٬ یه دایره ی ۳۰ سانتی دورشون و خالی می کنن که راحت باشن!
-- !!
- در ضمن وقتی یه زن می میره نصف دیه ی یه آدم رو به شوهرش می دن!
-- خوب که چی؟
- این در حالیه که وقتی مرد می میره یه دیه ی کامل گیر زنش می یاد! یعنی دو برابر!
-- !!!
- و از همه مهمتر. نکته ی اصلی اینجاست!
-- ؟
- همه ی لذت ها برای مردها آنی و زود گذر و کوتاهه! اما خانوم ها طولانی و ادامه دار!
-- مثله چی؟
- سکس!
-- دیگه چی؟
- همین بحث دوستی!
-- بیشتر توضیح بده!
- کل لذت که نگیم بیشتر لذت دوستی برای پسر همون موقعه ی مخ زدنه!
-- نه!!!
- باور کن!
-- [اخم]
- ولی دختره از بعد از همون لحظه ی مخ زدن لذت می بره تا آخره دوستی و حتی شاید بعد از دوستی!
-- گمشو. چه خودشونم تحویل می گیرن!
- دروغ می گم بگو دروغ می گی!
-- [در حال خوردن انار و به اصطلاحه خودمانی بی محلی]
- عوضی! [سر دخترک را در آغوش می گیرد و بر روی سینه اش محکم می فشارد!]
-- [اشک از گوشه ی چشمش که نزدیک تر به قلبش بود می چکد بر روی قلب پسرک]
- اینا که گفتم رو توی یه وبلاگ خوندم بابا!
-- [یه قطره ی دیگر هم می چکد. دخترک نمی تواند جلوی احساساتش را بگیرد و...]
- [پسرک دستان دخترک را دور گردنش حس می کند و حس گرمای لبانش را روی لبانش]
-- ...
- ...
-- دوست دارم روانی!
صدای ونگ ونگ تلفن!
- بذار ببینم کیه.
-- ...
- ...
-- ...
- اوه اوه! پاشو لباساتو بپوش بریم! بابا اینا دارن میان!
-- این گل سرم کوش؟
- بذار حالا بعدن پیداش می کنم برات میارم!
-- ...
- ...
-- بریم Cafe' de France ؟
- پول همرام نیست!
-- اوووم. خوب داستان رو این دفه چه جوری تموم کنیم که با حال تر باشه؟
- هوم؟
صدای ترمز ماشینی از دور...
-- [با صدای وحشت زده و سوز ناک]: امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
- [...]
-- [ به سمت پسرک می دود و کنار او می نشیند.]
- [..]
-- امیر نه! امیــــــــــــــــــــــر!
پدر پسرك از ماشين پياده مي شود و به سمت او مي دود...
- [.]
-- [سر پسرک را بلند می کند و ...]
- []
-- نه! نه! [رو به پدر پسرک]: تو کشتیش قاتل قاتل!
- [ یه لحظه سرش را بلند می کند و خون از دهانش بیرون می ریزد و ...]
این دفعه آقای کارگردان هم تحت تاثیر قرار گرفت و کات نداد و پسرک راستی راستی مرد!

khazIST
پی نوشت:
دقایقی پس از ورود به
اول آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی
(مبدا این تاریخ هجرت پیامبر اسلام است!)

When you have people around you who claim to love/like you
but whenever you are not in a good mood...
They leave you alone
Should you trust them anymore?
I suppose not!
I'd rather be alone people. I'd rather be alone.
I do not let you in anymore.
I am done relying on you.
Why am I telling you this? I do not know.
I just do not know what to do with my feelings about you people.

کیفت رو می ندازی رو کولت از اتاق می ری بیرون
کفشات رو می پوشی می خوای بری بیرون درو ببندی که
دست می زنی به جیب راست شلوارت...!
با کفش بر می گردی تو اتاقت (همه خوابن کسی نمی فهمه)!
موبایل لعنتیت رو بر می داری!
از پله ها می ری پایین
وارد کوچه می شی
هوا هنوز کامل روشن نشده و یکم سوز داره...
دست می کنی تو کیفت هدفنت رو در میاری و
بعد از ور رفتن و باز کردن گره هاش می ذاریش تو گوشت...
آهنگی که دوس داری انتخاب می کنی و پلی می کنی
موبایلو می ذاری تو جیبت
می رسی سر کوچه...
باید بازم پیاده بری تا برسی به یه مسیر تاکسی خور
لب بزرگراه شهید...
ترافیک سنگین. نفس که می کشی گلوت و مغزت با هم تیر می کشه و می سوزه.
بعد از ۱۰ الی ۲۰ دقیقه یه تاکسی گیرت می یاد
نگران اینی که نکنه صدای موزیکت بغلیات و اذیت کنه...
موبایل رو در می یاری و صداش و کم می کنی
چشمات هی می ره و سرت هی این ور اون ور می ره
اگه گوشه نشسته باشی سرت رو تکیه می دی و می خوابی
وگرنه که دهنت گاییده می شه
آفتاب مستقیم می زنه تو چشمات
کناریت دیشب سیر خورده
شیشه ی جلویی هم بازه و باد سرد می زنه تو پیشونیت و مغزت بازم تیر می کشه
تو ترافیک پشت یه مینی بوسه فیات می افتی
دود می پیچه تو مغزت و تیر می کشه
سر پاسداران پیاده می شی بعد از ۴۰ دقیقه تو ترافیک بودن
بازم باید یه مسیری رو پیاده بری تا برسی به یه مسیره تاکسی خور
بعد از ۵ الی ۱۰ دقیقه تاکسی می یاد
...
می رسی دانشگاه
یه بیسکوییت ساقه طلایی می خری!!!
می ری سر کلاس تا توی یه کلاس ۴۰ الی ۵۰ نفره یه جای درست و حسابی گیرت بیاد
استاد میاد و ویدیو پروژکتور و روشن می کنه و پاور پوینت رو باز می کنه و
گشاد گشاد از رو صندلیش پشت لپ تاپش
یه مشت کس و شعر تحویلت می ده و می ره
تو هم که همش سر کلاس خوابی و
خواب کنکور ارشد و می بینی
ساعت ۱۰ صبحه
تازه از خواب بیدار شدی انگار
دیگه کلاس نداری تا ساعت ۴ بعد از ظهر
"آخه من چه گهی بخورم تا اون موقع؟ ک..م دهنه این مدیر گروهه ک. ک. م..ر ج..ه"
می چرخی تو دانشگاه
سر از سایت در می آری
می شینی پایه اینترنت شروع می کنی به دانلود و یکم تراوین بازی می کنی
وقته ناهاره
می ری سمت سلف
بوی گند غذاش تا اینجا هم میاد
یه صف طولانی
بعد از ۵ الی ۱۰ دقیقه نوبتت می شه
آقای "غذا بریز" یه ظرف بر می داره و یه کف گیر می زنه تو برنج و می پاشه تو ظرف و
سر می ده به سمته کناریش
کناری آقای "غذا بریز" یه ملاغه یا ملاقه بر می داره پره قیمه می کنه و می پاشه تو سوراخه کناری برنج
کناری "کناری آقای "غذا بریز"" یه دونه موز و یه دونه ماست برات می ذاره
می ری به سمت قاشق و چنگال و سر راه یه لیوان یه بار مصرف هم بر می داری
دنبال یه میز می گردی که هیچ کس سرش نشسته باشه
ظرف و کیفت رو می ذاری
یادت میاد که دستات و نشستی
تنبلیت میاد و نمی ری بشوری
شروع می کنی به خوردن و ته دلت حالت داره از غذا بهم می خوره
غذا تموم می شه
موز رو بر می داری
پوستش و می کنی و می خوری
بعد یه لیوان آب می خوری
ظرف رو همونجا می ذاری و کیفت رو بر می داری و می ری بیرون از سلف
سر راه یه چند تایی از بچه ها رو می بینی
سری تکون می دی و رد می شی
می ری تو چمن ها ولو می شی و هد فن می ذاری تو گوشت...
بعد پا می شی می ری کتابخونه
پشیمون می شی بر می گردی
نمی دونی زمان چه جوری می گذره و فقط خودت رو الاف با علاف یا هر چی تو می گی می کنی و
ساعت ۴
می ری سر کلاس و
یه استاد لاشی میاد یه مشت خزعولات یا خزعبلات یا هر چی تو می گی می گه
آزمایش که تموم شد
راه می افتی به سمت کلاس زبان
هد فن و آخرین آلبوم متالیکا... در حالی که صبح کیوسک و محسن نامجو گوش می کردی...
تو مترو له می شی و
می رسی کلاس زبان
الکی می خندی و خوشی اونجا
می یای خونه
شام می خوری
می ری تو اتاق
موبایل و نگاه می کنی
نه اس ام اس نه میس کال
اه
یه آهنگ می ذاری
شروع می کنی به وب گردی و ...
پی سی و خاموش می کنی و موبایل و می زنی تو شارژ و
تنظیم می کنی برای فردا صبح زنگ بزنه
چراغ و خاموش می کنی
سرت و می ذاری رو بالشت
پتو رو می کشی رو خودت
دینگ دینگ! دینگ دینگ!
چشمات رو باز می کنی...
آلارم موبایل رو قطع می کنی.
چشمات رو می بندی!
یه دفعه مغزت تیر می کشه و بلند می شی...
ساعت رو نگاه می کنی
داره دیر می شه.
آروم و بی حال و بی حوصله و به زور از جات پا می شی و
می ری ...
صورتت رو خشک می کنی
لباساتو می پوشی
عینکت رو تمیز می کنی
کتابات رو بر می داری و می ذاری تو کیفت...
کیفت رو می ندازی رو کولت از اتاق می ری بیرون
کفشات رو می پوشی می خوای بری بیرون درو ببندی که
دست می زنی به جیب راست شلوارت...!
پی نوشت:
اعصاب ندارم! هیچ وقت نداشتم! هیچ وقت نخواهم داشت!
اين من هستم كه صداي ترانه ي دلنشين شترهايي را كه
روي شاخه هاي درخت نشسته اند را باچشمان
پر از اشكم لمس مي كنم.
در امتداد غروب خورشيد به راه افتادم و
به دنبال شبنم هايي كه از باتلاق سر بر آورده بودند مي گشتم كه ناگاه
روشنايي عجيبي ذهن مرا به خود مشغول كرد.
آري اين روشنايي متعلق به كلاغ سياهي بود كه
در يك غار تاريك در وسط دريا چهار زانو خوابيده بود و دائما به اين طرف و آن طرف مي دويد تا
براي جوجه هاي خود كه دو تمساح لطيف و خونخوار و مهربان بودند مقداري يونجه تهيه كند تا
آنها بنوشند و خستگي شان برطرف شود و
قدر مادر زحمتكش خود را كه اسبي درنده با منقار بنفش و خرطوم كوچك بود بيشتر از پيش بدانند.
از غار بيرون آمدم و دو نهنگ بزرگ را در آب ديدم كه پرواز مي كنند و
هر سه تاييشان يكديگر را دوست دارند و به شدت از هم متنفرند
دلم برايشان سوخت و تصميم گرفتم كمكشان كنم.
به همين خاطر با شمشيرخود به آنها گلوله اي شليك كردم و از گوشت آنها براي صبحانه كباب بره درست كردم.
پس از خوردن ناهار گرسنگي به شدت مرا آزار مي داد. چون من سه روز بود كه چيزي نخورده بودم.
پس به ناچار به سمت جنگل حركت كردم و به وسيله ي تور ماهيگيري در وسط دشت
يك ليوان پر از آب جوش كه يخ هاي درشت زرد رنگي در آن بود، صيد كردم.
زندگي برايم يكنواخت شده بود.
مي خواستم دست به كار بزرگي بزنم، اما نمي توانستم.
به همين خاطر تند تند مي خنديدم و اشك از گوش هايم سرازير مي شد.
مشغول فكر كردن شدم...
زمزمه اي را شنيدم كه من مي گفت: چند ساعتي است كه خوابيده اي!
خيلي ناراحت شدم و با آسودگي كامل
پنجره ي اتاقم را باز كردم تا نسيم دل انگيز بيايد و روح زخمي من را مداوا كند.
روح من به اين علت آزرده شده بود كه اتاقم پنجره نداشت و خانه ي ما اتاقي نداشت و
من به همراه خانواده ام هيچ گاه خانه و كاشانه اي نداشتيم
و همواره بر روي شنهاي كف رودخانه زندگي كرده ايم.
تنها سرگرمي من اين بود كه صدف هاي كنار ساحل را بر مي داشتم
آنها را باز مي كردم و تخم هاي ريز داخل آنها را پرورش مي دادم.
اين تخم هاي ريز پس از مدت كوتاهي درختان پر شاخ و برگ مي شدند
كه از برگ هاي آنها مارهاي سمي و زهرداري به وجود مي آمد
كه نيش آنها بلافاصله هر موجودي را از بين مي برد.
يك روز اتفاق بسيار ناگواري برايم افتاد...
من در بالاي تپه نشسته بودم كه يكي از اين مارها به طرف من پرواز كرد
وحشت وجود مرا گرفته بود...
وقتي نزديك من رسيد
با پنجه هاي تيز خود گلويم را گرفتو آهسته در گوش من گفت:
سِودا راستي خودت چطوري؟ چه كار مي كني؟ از خودت بيشتر برايم تعريف كن!
م.طاها.ف.د
پی نوشت:
۱- این داستان در پی درخواست دختر- عموی - پدر - طاها نوشته شد.